خرید بک لینک
یه روز گاو پاش میشکنه دیگه نمی تونه بلند شه، کشاورز دامپزشک میاره. دامپزشک میگه: ”اگه تا 3 روز گاو نتونه رو پاش وایسته گاو رو بکشید.“ گوسفند اینو میشنوه و میره پیش گاو میگه: “بلند شو بلند شو” گاو هیچ حرکتی نمیکنه… روز دوم باز دوباره گوسفند بدو بدو میره پیش گاو میگه: ” بلند شو بلند شو رو پات بایست” باز گاو هر کاری میکنه نمیتونه وایسته رو پاش روز سوم دوباره گوسفند میره میگه: “سعی کن پاشی وگرنه امروز تموم بشه و نتونی رو پات وایسی دامپزشک گفته باید کشته شی” گاو با هزار زور پا میشه.. صبح روزبعد کشاور

برچسب: نویسنده: هلیا سلطانی تاريخ: دوشنبه 26 مرداد 1405 ساعت: 12:44

همسرم قبل از ازدواج با من عاشق دخترخاله اش بود و قسمت هم نشده بودند. دخترخاله زودتر ازدواج کرده بود و همسرم هم پس از معرفی توسط یک آشنا، مرا دید و با هم ازدواج کردیم. عادت داشت که بعد از سرکارش و تعطیلی مغازه، با رفقای باب و ناباب جمع شوند و الواتی کنند و من هر شب تا نیمه شب منتظر او بودم. گاهی شام خورده بود و گاهی نه و من فقط سکوت میکردم. وضع مالیمون بد نبود و دو طبقه خانه داشتیم. طبقه بالا اتاق خوابها و حمام و طبقه پائین آشپزخانه و پذیرائی ... تولد همسرم بود و از دو طرف مهمان داشتیم. وسط مهمان

برچسب: نویسنده: هلیا سلطانی تاريخ: دوشنبه 26 مرداد 1405 ساعت: 12:44

صفحه بندی